Eco iPhone Dock!







BEST GADGETS FOR YOU
قبل از استفاده از این ایده:

با ایجاد چند سوراخ و استفاده از یک میله به تصویر زیر می رسیم:

منبع: raziestgadgets
آیا ساعت های زیادی کار می کنید و بازهم در نیمه راه بی پول می مانید؟ اگر این اتفاق برایتان به مراتب تکرار می شود بدانید اسکناس هایتان شما را کنترل می کنند نه شما آنها را! برای اینکه بی پول نمانید باید بتوانید دارایی و مخارج خود را کنترل کنید.

از خودتان شروع کنید.
بی پول ماندن در بیشتر مواقع تقصیر خودتان است، نه اینکه پول زیادی با خود بیرون می برید و خرج می کنید. انتخاب هایی که شما برای قرض گرفتن، پس اندازکردن و خرج کردن می کنید تاثیر مستقیمی بر توانایی شما برای زندگی هدفمند و با اصول دارد.
کارت های بانکی را فراموش کنید!
نه هوشمندانه است و نه قابل قبول که شما به خود حس کاذب پول داشتن بدهید. باید با خود روراست باشید و حقیقت را بپذیرید. زمانی که شما پول ندارید و قرض های زیادی هم به بار آورده اید اصلا منطقی نیست کارت های بانکی خود را به همراه داشته باشید. باید بتوانید همان مبلغی را که دارید پس انداز کرده یا به درستی خرج کنید.
از وسوسه بپرهیزید
از مناطقی که حس می کنید باعث می شوند پولتان را مصرف کنید، دور باشید. شما در دوران خوبی به سر نمی برید و باید مراعات همه چیز را بکنید تا به روال عادی روزمره خود بازگردید، پس تا حد امکان از ظاهر شدن در مناطق پرخطر بپرهیزید.
آماده باشید
سعی کنید تمام مایحتاج خود را در منزل تهیه کرده و همراه داشته باشید. برای مثال اگر تصمیم دارید ساعات زیادی را خارج از خانه بمانید یک میان وعده سبک غذایی و آب به همراه داشته باشید تا مجبور نشوید بیهوده پولتان را خرج کنید.
روزهایی برای پول خرج نکردن تعیین کنید
سعی کنید در ماه چند روز را اصلا پول خرج نکنید یا مقدار آن را به حداقل ممکن برسانید. پس از مدتی این کار برایتان به یک سرگرمی و تفریح بدل می شود. هرچقدر بیشتر به خودتان سخت بگیرید راحت تر و زودتر از شر بدهی ها و بی پولی خلاص می شوید.
خلاقانه خرج نکنید
همیشه برای خرج نکردن نباید پول به همراه نبرد، بلکه می توانید با دانستن کمتر از مسائلی که شما را وادار به خرج کردن می کند، پولتان را پس انداز کنید. برای مثال اگر با خواندن مجلات مد و دکوراسیون منزل و ماشین و... وسوسه می شوید، آنها را که دیدید، از خواندن این گونه مجلات خودداری کنید.
به فکر افزایش نقدینگی خود باشید
دو راه ساده برای این کار وجود دارد: اول اینکه مصرف خود را کاهش دهید و دوم هم درآمد خود را افزایش دهید.
گزینه اول بسیار ساده تر است ولی در واقعیت برای بیشتر مردم سخت به نظر می رسد اما با کمی هوشمندی و ابتکار می توانید هر دو گزینه را عملی کنید.
منبع: برترین ها
منبع: جهان نیوز
یک اراده قوی بر همه چیز حتی بر زمان غالب می آید.

یکی از مشکلاتی که همیشه با اون روبرو هستم اینه که همزمان چند کتاب و مجله رو برای مطالعه انتخاب می کنم و روی میزم می شه همیشه این وسایل رو پخش و پلا دید. اما حالا با این ایده ساده و زیبا، می تونم به راحتی به مدیریت کتاب ها و مجلاتی که کامل خونده نشدن، بپردازم!


inewidea :منبع
اسدالله عسگراولادی از بزرگ ترین تجار خشکبار کشور در مطلبی که از سوی سایت اقتصاد ایرانی منتشر شده، روایت موفقیت اقتصادی خود را این گونه بیان کرده است.

من اسدالله عسگراولادى هستم و سال 1312 در تهران متولد شدم. خانوادهام متدین و در سطح پایین جامعه بودند و با قشر ثروتمندان سروکار نداشتند. شغل پدرم پیشهورى بود و مغازه عطارى داشت. ما سه برادر بودیم که هر سه از سن 12 ـ 13 سالگى کار در بازار تهران را شروع کردیم. روزها کار و شبها درس. پس از گذراندن کنکور در رشته ادبیات پذیرفته شدم اما عصرهایى که فرصت داشتم به دانشکده اقتصاد هم مىرفتم چون ساختمانهاى دانشکده مقابل هم بود. گاهى سر کلاسهاى دانشکده حقوق هم مىرفتم. آن موقع رفتن به سایر دانشکدهها آزاد بود و مثل امروز کنترل و حراست هم در کار نبود. کارم را از صفر شروع کردم. اولین حقوقى که در دوره شاگردى گرفتم روزى 2 ریال بود که مىشد ماهى شش تومان. تلاشم شبانهروزى و کار سخت بود. اولین تجارتم را با خرید یک کیسه کنجد به قیمت 53 تومان از بازار تهران شروع کردم و آن کیسه کنجد را به نانوایى سر محل به قیمت 70 تومان فروختم و این اولین سود من در تجارت بود. این مربوط به سال 1327 است. تا سال 1334 کارمند بودم و در یک شرکتى کار مىکردم که فعالیتش در زمینه صادرات بود. به صادرات علاقهمند شدم اما پول نداشتم. تنها دارایىام خانهاى بود که در خیابان شهید مصطفى خمینى به مبلغ 5600 تومان خریده بودم. در آن خانه من و دو خواهر و پدر و مادرم زندگى مىکردیم. اولین ماشینم که در سال 1333 خریدم یک فولکس به مبلغ 5900 تومان بود که با همین ماشین چند کیسه خواربار از بازار مىخریدم و بین نانوا و بقال توزیع مىکردم. سال 1334 تصمیم گرفتم تاجر شوم. به اتاق بازرگانى رفتم که کارت بازرگانى بگیرم، اما سنم اقتضا نمىکرد. چون حداقل باید 24 ساله مىبودم.
نایب رئیس اتاق وقت طبق قانون مىتوانست مرا امتحان کند. مرحوم عبدالله توسلى مرا
پیش او فرستاده بود. یادم نمىرود 20 سوال از من کرد درباره ارز کشورها، حمل جنس و
غیره. من به تمام سوالات جواب دادم و آن نایب رئیس به معرف زنگ زد و گفت: این باید
جاى من بنشیند. 25 سال بعد جاى او نشستم. 2 سال بعد با قسط و تخفیف حجرهاى به مبلغ
4 هزار تومان خریدم و رشته خشکبار را انتخاب کردم و هنوز بعد از 54 سال در همین
رشته هستم. زیره سبز را بسیار دوست داشتم. چون هم سرمایه کمى مىخواست و هم قیمتش
ارزان بود. از کار در داخل خوشم نمىآمد مىخواستم صادرات داشته باشم. کار را در
سال 1336 و از صفر با صادرات زیره شروع کردم و قسطى پنج تن زیره خریدم. اولین
مشترىام در صادرات سنگاپور بود. با تمام دنیا از طریق اتاقهاى بازرگانىشان
مکاتبه کردم و دنبال خریدار گشتم. اولین معاملاتم با نیویورک سال 1330 شروع شد.
نیویورک از دیرباز تاکنون بورس زیره بوده و هست. کوشش کردم و سفرهایم شروع شد و
روزى رسید که دیکته کننده قیمت زیره در جهان و ایران شدم. دوشنبهاى نبود که بازار
ادویه نیویورک که زیره هم زیرمجموعه آن است باز شود و نرخ شرکت من ـ حساس ـ که الان
51 ساله شده، روى میز نرود و معاملات شروع بشود. اما سالهاى واقعا سختى بود. در
سال 1347 به صادرات دو قلم دیگر خشکبار شامل پسته و کشمش رو آوردم. پسته کار بزرگى
بود و پول سنگینى مىخواست. من پول نداشتم اما چون در بازار آبرو داشتم و خوشحساب
بودم به من نسیه مىدادند و هنر من این بود که یک ماهه آن جنس را به خارج مىفروختم
و پولش را مىگرفتم. این هنر خوشحسابى من عامل موفقیت من در بازار پسته بود. سال
1343 اولین انبارم را در خیابان تختى تهران خریدم و کارخانه زیره حساس را در مشهد
تاسیس کردم که هنوز هم هست، هر سال که سودى مىبردم انبار و دفتر و خانه و ملک
مىخریدم. در سراى امید که روزى درآن حجره قسطى خریده بودم تمام دفاتر همسایه را
خریدم. من تاجرم و اصولى دارم؛ یکى از اصولم این است که هیچ وقت بیش از یک هفتم
تنخواهم را به کسى نسیه نمىدهم تا اگر پولم را خورد باقى پولم محفوظ بماند. اصل
بعدىام این است که سعى کردم هیچ وقت بیش از نصف دارایىام را نسیه نخرم. اصل دیگر
این است که سعى کردم از بانکها وام نگیرم. بانکها بسیار سراغ من آمدند اما قبول
نمىکردم! در نتیجه شب با خیال راحت به خانه مىرفتم و بدهکار نبودم. اگر داشتم
مىخریدم و اگر نداشتم، نمىخریدم. سال 55 اگرچه آدم سیاسى نبودم به نجف خدمت حضرت
امام(ره) رفتم. رفته بودم از ایشان اجازه بگیرم که در قم کارخانه بزنم و ایشان هم
مرا راهنمایى کرد. یکى دیگر از اصولم عوض نکردن شریکم است. محمدحسن شمس 50 سال شریک
من است و هنوز هم شریک هستیم. یادم نمىرود در اولین سفرم به نیویورک پاى ساختمان
معروف امپایراستیت که مجسمه راکفلر قرار دارد، 3 جمله نوشته بود: موفقیت من به این
3 جمله است: زودتر از دیگران مطلع شدم، زودتر از دیگران تصمیم گرفتم و وقتى تصمیم
گرفتم چشمم را بستم و عمل کردم. این 3 جمله اثر زیادى روى من گذاشت. سعى کردم در
تجارتم به این 3 جمله متعهد باشم. اینها در تجارت خیلى مهم است. چون تجارت بىرحم
است. تجارت در محیط رقابت بىرحم است. این شعار هم است: اگر مىخواهى رقابت کنى
باید با چشم بسته بىرحمى کنی. مىشود البته با رافت و مهربانى کار کنى اما آنجا که
مىخواهى رقابت کنى نه رافت کاربرد دارد و نه مهربانى باید بىرحم باشى .
من از کم به زیاد رسیدم.
مثالش خانههایم است. اولین خانهام را 5600 تومان ، دومى را 33 هزار تومان، سومى
را از درخشش وزیر فرهنگ شاه معدوم 140 هزار تومان، چهارمى را 500 هزار تومان و
پنجمى را 140 میلیون تومان خریدم که الان در آن ساکن هستند. اکثر این خانهها را
هنوز دارم آنها را اجاره دادهام و هیچ یک را نفروختهام. وجوهات شرعى و ...
مالیاتهایم را دادهام. هرگز با دارایى چانه نمىزنم. انفاق مىکنم. مسجد و
درمانگاه و مدرسه مىسازم و خدا به من کمک کرده است. من هیچ مالى در خارج کشور
ندارم. فقط دفاترى در هامبورگ ، دبى و لندن دارم که دفاتر تجارىام هستند. من
افتخار مىکنم که میلیاردر هستم. همان خانه 5600 تومانى امروز بیش از 5/1 میلیارد
تومان مىارزد. پس میلیاردر شدن کارى ندارد. خانهاى که 140هزار تومان خریدم امروز
یک میلیارد تومان مىارزد، خانه دیگرم در خیابان ولیعصر 1300 متر مساحت دارد و حساب
کنید چقدر مىارزد. چرا بگویم گدا هستم؟ 16 سال عضو هیات رئیسه اتاق بازرگانى ایران
و نایب رئیس اتاق بودم. بعد از سال 57 امام(ره) به 8 نفر براى اداره اتاق حکم داد
که بنده هم جزوشان بودم. از آن 8 نفر 4 نفر فوت کردند و 4 نفر زنده هستند. در 10
سال اول حضورم در اتاق از آن آبرو گرفتم و در 20 سال بعد به آن آبرو دادم. جالب است
بدانید در این 54 سال تجارت در دفاترم ضرر ندادم. در ایران 10 کارخانه دارم و اظهار
فقر نمىکنم. درآمدم و هر چه را دارم اینگونه تقسیم کردهام: 20 درصد مال خدا، 20
درصد مال انفاق، 20 درصد خرج خانواده و با بقیهاش چیزى مىخرم. الان که به عنوان
یک تاجر روبهروى شما نشستهام یک ریال به هیچ بانکى بدهکار نیستم و در هیچ رانت
دولتى مشارکت نکردهام. در هیچ معامله دولتى هم نبودهام. من در تجارت به 3 اصل
سخت و سفت پایبند هستم: کیفیت، رقابت، خوشقولى، وقتى تعهد مىکردم براى فروش یک
جنس، اگر بعد از فروش قیمت ترقى مىکرد، معامله را به هم نمىزدم. اما خیلى از
همکاران این کار را مىکنند یا از کیفیت مىزنند تا ضرر نکنند. نیویورک به خاطر
همین 3 اصل در دستان من بود. این رموز موفقیت من است. هر جاى دنیا زیره مىخواستند
48 ساعت بعد من بالاى سرشان بودم و بعد هم به خاطر کیفیت دیگر ما را رها نمىکردند.
بیشترین معاملاتم با تلفن است، تلفنى مىفروشم و آن وقت به بچههایم که در این
ساختمان خودم کار مىکنند مىگویم قراردادش را ببندند. یک بار لسآنجلس بودم،
نیمهشب و خوابآلود تاجرى از آلمان به من زنگ زد و 200 تن پسته خرید. خوابآلود
بودم و فروختم. صبح بیدار شدم و دیدم قیمت پسته 50 هزار دلار فرق کرده است. اما
نمىتوانستم پسته فروخته شده را ندهم. صبح به آلمان پرواز کردم و به دفترش رفتم و
گفتم من به تو پسته فروختم و حالا مىخواهم پسته بخرم. 100 هزاردلار به او دادم و
قرارداد تلفنى را کنسل کردم. یک هفته بعدش را در هامبورگ ماندم. دوباره سراغش رفتم
و گفتم حالا آن پسته را باز مىفروشم و او با 200هزار دلار تفاوت همان بار پسته را
از من خرید و علاوه بر این که ضررم را جبران کردم 100 هزار دلار هم سود کردم! این
خوشقولى اصل تجارت است. براحتى مىتوانستم بگویم خواب بودم، فروختم. خب! قرارداد
و امضایى که نداریم.
اما شهرت من در این است: فروختى مال اوست، خریدى مال توست. من در تجارت
خارجى اصول خودم را دارم. قبل از هر ملاقات درباره ویژگىهاى آن شهر یا علاقهمندى
مالى طرف تجارىام مطالعه مىکنم و واقعا عمیق مطالعه مىکنم و وقت مىگذارم و
آنگاه این کاردر نتیجه ملاقات تجارىام تاثیر مىگذارد و خوب هم تاثیر مىگذارد.
من از هیچ و صفر به همه چیز رسیدم و الان که به عقب نگاه مىکنم مىبینم تلاش،
توکل به خدا، درستکارى و مطالعه به من کمک کرد موفقیت امروز را داشته باشم.
مدیر فروشگاه به او میگوید : یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم میگیریم .
در پایان اولین روز کاری مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند مشتری داشته است ؟
پسر پاسخ داد که یک مشتری .
مدیر با تعجب گفت: تنها یک مشتری ...؟!!!
بی تجربه ترین متقاضیان در اینجا حدقل 10 تا 20 فروش در روز دارند .
حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است ؟
پسر گفت: 134,999.50 دلار ....
مدیر تقریبا فریاد کشید : 134,999.50 دلار .....؟!!!!
مگه چی فروختی ؟
پسر گفت : اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری 4 بلبرینگه. یعد پرسیدم کجا میرید ماهیگیری ؟ گفت : خلیج پشتی .
من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم.
بعد پرسیدم ماشینتان چیست و آیا میتواند این قایق را بکشد؟ که گفت هوندا سیویک .
پس منهم یک بلیزی 4WD به او پیشنهاد دادم که او هم خرید .
مدیر با تعجب پرسید : او آمده بود که یک قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی ؟
پسر به آرامی گفت :
نه ، او آمده بود یک بسته قرص سردرد بخرد که من گفتم : بیا برای آخر هفته ات یک برنامه ماهیگیری ترتیب بدهیم، شاید سردردت بهتر شد!
برای دیدن باقی مطالب از آرشیو وبلاگ استفاده کنید.